این روزا بدجوری با خودم درگیرم

28 بهمن یعنی 4شنبه ی همین هفته

دومین سالگرد فوت یه فرشته ی نازنینِ

یکی به اسم مادربزرگ

قد تمومه آسمونا دوسش داشتم بیشتر از

هرکسی که فکرش رو بکنی

باهاش قرار گذاشته بودم هر جا میخواد بره

من رو هم باید ببره . اون همیشه اینکارو

می کرد ولی بار آخری که می خواست

بره به قولش وفا نکرد ! خیلی از دستش

دلگیرم

بعد از اون دیگه کسی رو نتونستم اونجوری

دوست داشته باشم.

میگن اگه برای تشییع جنازه شرکت کنی

و روی مرده خاک بریزی چون راحت تر

می تونی دوریش و تحمل کنی .

ولی به من اجازه ندادن توی مراسم شرکت کنم!

پس من نمیتونم حتی باور کنم که دیگه تنهای تنها شدم.