سکوت صبح
**یه خلوت بزرگ واسه یه دل کوچیک**
آبان 1387
ش ? د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
خاطرات

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 شهریور 1386
شعر لری

 

(لر نیستم ولی خیلی اینو دوست دارم آهنگ قشنگی داره ) 

بــِوین حالا
دست به یَک دادِن
جون سی یَک دادِن
چَنده آسونه
بــِوین حالا
وختی با یَک بوویم
رُوندنه دِشمِن
چَنده آسونه دیــِه شَو ِ تار
سی دیدن صُو
تی به رَه مَنِشین
ای‌بَرت خَو
حالا ا‌تَری
دی نگو نَتَرُم
خُت وُری بــِدِرَو
بیاو چی اَفتو

--------------------------------------------------------------------------------
ببین حالا
همیاری کردن
جان برای هم دادن
چقدر آسونه
ببین حالا
وقتی با هم باشیم
راندن دشمن
چقدر آسونه
بار دیگر، نیمه‌های شب تاریک
برای دیدن صبح
چشم به‌راه منشین
خواب تو را خواهد برد
حالا می‌توانی
نگو نمی‌توانم
خود بلند شو
و چو آفتاب بیرون بیا


برا? عضو?ت در خبرنامه ا?ن وبلاگ نام ?اربر? خود در س?ستم بلاگ اس?ا? را وارد ?ن?د
نام ?اربر?
تعداد بازد?د?نندگان : 57323


Powered by BlogSky.com

آخر?ن دل نوشته ها
می شناسی مرا ؟ - منم یکی از بی شمار بندگانت از قبیله آدمیان ،
فتاده  در زمین ...
امشب آمده ام تا کابوسی باشم بر خواب هزار ساله ات
که قدرت بازوان پیر انسان در لبان منست...

شناسنامه ?امل من...